در این کتاب آمده است: جهانی بدون احساس گناه را تصور کنید. زندگی را، مثلاً زندگی خودتان را، عاری از احساس گناه تصور کنید. حالا چه حسی دارید؟ شگفتی، ترس، آرامش، امید، میل، لذت، رهایی، یا شاید حتی شرم؛ امیدوارم احساس گناه نداشته باشید، چون درست مثل آخر دنیاست، نیست؟ دوباره امتحان کنیم. نگاهی به این عبارات بیندازیم: من از احساس گناه پرهیز میکنم. گناه احساس مخربی است که با الگوی زندگی من همخوانی ندارد. احساس گناه تفالهٔ خردهبورژوازی است. هنرمندْ جهان اخلاقیِ خود را میآفریند. نقلقول اول از آدریان مولِ بیمسئولیت است که با گزافهگویی بیمعنای همیشگیاش به بحران واکنش نشان میدهد. گفتهٔ دوم از زبان یکی از مخلوقات داستانیِ وودی آلن است، اما ماریون میدِ زندگینامهنویس، بعد از نقلِ آن اینطور شرح میدهد: وودی داشت میفهمید اگر مطابقِ اصول خودش بازی کند، ممکن است میلیونها دلار از دستمزد مشروعش از چنگش برود، فرزندانش را از دست بدهد، و هوادارانش او را ترک کنند. اما گناه چیست؟ حس است یا فکر، یا چیزی مابین حس و فکر؟ یا چیزی، نیرویی، گاه درونی و گاه بیرونی، که ورای حس و فکر است؟ مردم تقریباً همیشه میگویند احساس گناه با مبتلا کردن آدمی به حسِ چیزی درونی و دسترسناپذیر، بیامان به جان فرد میافتد و روح او را «میخراشد». یا باری است بر دوش که فرد نمیتواند از شانهاش بردارد. شاید استعارههای دیگری هم باشد: اینکه احساس گناه مثل ریگی در کفش است، مثل دمپاییِ پوسیده، پولیپ، سیلیکونی که چکه میکند، لرزش اندام خیالی....