آقای خرس تنهاست، تنها و شاید کمی بی حوصله، او از همه فاصله گرفته و با سکوت احاطه شده؛ در خیال خودش رویاهای ریز ریز را در هوا معلق می کند، قندیل های پوشیده از برف را به درخشش در می آورد، سنگ ریزه ها را پودر می کند، در اشک ها شنا می کند… و تصمیم می گیرد این سکوت را تمام کند، پس با دوستی قرار می گذرد، دوستی که با او به پشت کوه ها برود و چیزهایی نو را تجربه کند.