به «کیکاووسشاه» خبر میرسد که «افراسیاب» با سپاهیانش به سوی ایران میآید. پادشاه سپاهی با سپهسالاری «رستم دستان» و فرماندهی «سیاووش» به سوی سرزمین توران میفرستد. خبر سپاهیان ایران به افراسیاب میرسد و در خواب میبیند که سپاه ایران، درفش او را سرنگون میکنند. او خواهان صلح است و پیشنهاد میکند که مرز دو کشور رود جیحون باشد. سپاه ایران با رضایت صلح را میپذیرند و رستم با پیماننامه بازمیگردد؛ اما کیکاووس در اندیشه جنگ است و از سیاووش میخواهد که پیمان صلح را زیر پا بگذارد و آماده جنگ با افراسیاب شود.