«کیخسرو» بعد از مرگ پدرش، «سیاووش»، به دنیا میآید و «پیران»، وزیر «افراسیاب»، برای اینکه افراسیاب نوزاد را از بین نبرد، او را به بیابان میبرد و دست چوپانی میسپارد و سفارش میکند که هیچکس باخبر نشود که پیران آن نوزاد را به او سپرده است. سالها میگذرد و کیخسرو در دشت و میان گوسفندان بزرگ میشود و هنگامی که هفتساله میشود، پیران او را نزد افراسیاب میبرد و به کیخسرو میگوید که باید خودش را به دیوانگی بزند؛ چون اگر افراسیاب بداند که او با خرد و تیزهوش است، او را میکشد.